Flower box..

درست است که قرار گذشتیم این یک وبلاگ دیگر برای نیروانا نباشد، اما خوب همه چیز را که نمی‌شود نگفت. مثلا به نظرم حتما باید بگویم که چند روز پیش بعد از چندین سال از در خانهٔ قدیمی نیروانا رد شدم. چندین که میگویم یعنی‌ خیلی‌ زیاد. آنقدری که ممکن بود کل کوچه عوض شده باشد. برای همین کل فکر و ذکرم این بود که اگر آن خانه خراب شده باشد چه میشود؟ مثل این است که بخشی از گذشته‌ام یکهو دیگر نباشد..آن همه سال، نیروانا، با من، آنجا، در همان خانه، کنار هم، با هم.، رو به آب، رو به درخت خرمالو، پشت به آجر‌های سه سانتی، زیر درخت مگنولیا..

 

و دیدمش.. هنوز آنجا بود.. خانهٔ آجر سه سانتی دو در – خانهٔ بی‌ نیروانا، بی‌ من..

 

دلم می‌خواست در بزنم، یک لحظه توی حیاط زیر درخت مگنولیا بنشینم، احتمالا چشمانم را ببندم و فکر کنم. به تمام روز‌های خوبی‌ که گذشت. به نیروانا که اصلا معلوم نیست چند سال است در این خانه نبوده. به هر دوی ما که همهٔ آن روز‌ها را در این خانه گذاشتیم و رفتیم. شاید هم اشک بریزم؟ معلوم نیست. اما گاهی‌ وقتها فکر می‌کنم آن قدر آن روزها کهنه شده ا‌ند که دیگر اشک ریختن برایشان هم عجیب است..

فکر کردم، بهتر است قبلش بروم یک دسته گل نرگس بخرم- در بزنم، شاید غزال خانه باشد . در را که باز می‌کند احتمالا اولش جا بخورد، یا نشناستم.. اما من کاری ندارم. من بغلش می‌کنم. حتی شاید چندین دقیقه هم طول بکشد، -که البته بعید میدانم بشود چون غزل اهل این کار‌ها نیست- اما آن قدر طولش میدهم که تعارفم کند بروم تو … احتمالا هنوز خیلی‌ سرد است، اما فکر کنم این کار را میکند. او هم از اینکه مرا دیده نباید زیاد بدش آمده باشد. فکر کنم حتی یک قهوه هم تعارفم کند - البته این آخری ها قهوه را هم ترک کرده بود- شاید اصلا شوهرش هم خانه باشد. احتمالا مینشینیم و باهم صدای آمریکا میبینیم.. نمیدانم فقط فرصت میشود که چند دقیقه زیر درخت مگنولیا بنشینم، فکر کنم و احتمالا چشم‌هایم را ببندم یا نه؟ در حال قهوه خوردن احتمالا سوالاتی هم بپرسند که کجا بودم، چه شد و چه کردم. من هم برایشان کم و بیش تعریف می‌کنم. فکر کنم بیشتر دوست دارند از کار و مدارک تحصیلی ام بدانند تا از مسائل دیگر.. من هم احتمالا حالشان را میپرسم. از نیروانا ولی نمیپرسم چون نمیخواهم بدانم که تا چه حد با یک آدم دیگر چقدر خوشبخت است. آنها هم احتمالا چیزی نمیگویند. اما حتما باید اتاقش را ببینم. شاید دیگر هیچوقت فرصت نشود..



/ 0 نظر / 30 بازدید